{{title}}

{{message}}

عضویت
مجمعی ها
کد امنیتی
یادگاران؛ کتاب مجمع
مهرداد مجیدی
به قول حاق اقای زائری: امروز چیزی جز زیارت امام رضا برای ما نمانده است؛ اگر پدیده شاندیز، پارک ابی و تبلیغات دیگر بگذارند.
  • 19 اسفند, 1393
  • ·
  • احسنت!
یادگاران؛ کتاب مجمع
محمدحسین
البته بسار کار بدی کردند...من بودم بدترشو انجام میدادم(امسال مشهد خدا بدادم برسه....)
  • 22 بهمن, 1393
  • ·
  • احسنت!
یادگاران؛ کتاب مجمع
سید مهدی اخوان
یادش بخیر! عجب اردویی بود
  • 15 بهمن, 1393
  • ·
  • احسنت!
یادگاران؛ کتاب مجمع
به این صفحه بیایید و قبلی ها را هم ببینید...
یادگاران؛ کتاب مجمع
مؤخره‌ی چاپ دوم


آیا در دنیا چیزی هست که نابودشدنی باشد؟
این صفحاتی که خواندید، اگرچه تمام شده‌اند؛ اما هر کدام قسمتی از مجمع فعلی را تشکیل داده‌اند.

شش سال پیش که این‌ها را نوشتم، خود را مرور می‌کردم؛ و حالا هم که می‌خوانم، دارم خود را مرور می‌کنم. و ده سال دیگر هم بیابی، قصه همین است.

چه بنویسم و چه ننویسم، اینها نابود نمی‌شود. مجمع را تشکیل می‌دهد؛ و من را و تو را. و ما، چه بخواهیم و چه نخواهیم، صفحات کتابی هستیم که نامش «کتاب مجمع» است.

در فصلی که متعلق به توست، چنان باش که چون کتاب‌های مرجع به تو رفرنس دهند...

محمود فروزبخش
شب میلاد حضرت زینب(س)
بهار 89
مهرداد مجیدی
بازخوانی...
  • 30 دی, 1393
  • ·
  • احسنت!
یادگاران؛ کتاب مجمع
مشهد 77

اولین شب حضورش در مجمع بود. از راهنمایی اژه‌ای هم نیامده بود که کسی او را بشتاسد. همراه بقیه رفته بود رستوران برای شام.

میزی که دورش نشسته بودند صندلی کم داشت. رفت تا صندلي بیاورد. همین که صندلی را با دو دست بلند کرد و بالای سرش آورد، صدای مهیبی لقمه‌های غذا را در مسیر لوله گوارش حاضرین متوقف کرد.
این تکه‌های پنکه‌سقفی بود که کف رستوران پخش شده بود.

در اولین حضور همه او را شناختند.


هادی پورحسینی
علی انواری
یکی از افرادی که درک حضورشون نیازمند توفیقات خاصه الهی است، همین آقای پورحسینی هستند
  • 8 اسفند, 1392
  • ·
  • احسنت!
یادگاران؛ کتاب مجمع
اخلمد 82

بهش گفتم به بچه‌ها اعلام کند که بروند و هر چی آشغال دوروبرشان ریخته‌اند را جمع کنند که وقت رفتن است.

* * *

دیدمش که یک کیسه زباله دستش گرفته و مدام دولا و راست می‌شد و آشغال‌ها را جمع می کرد. بهش گفتم: چرا به بقیه بچه‌ها نگفتی؟

جواب داد: خب دارم همین کار را می‌کنم.
یادگاران؛ کتاب مجمع
مشهد 81

مشهد بعد از کنکورشان بود. بی‌مناسبت ندیدند که یک شب بروند پیتزا بخورند.

بعد از تصفیه حساب، همچنان دور میز نشسته بودند و مدام شاخ توی جیبش می‌گذاشتند که: یالاه؛ زود باش! به افتخار امشب، بزن تا برویم.

بالاخره دستمال کاغذی را برداشت و با تمام قدرت
فین ن ن ... .

تمام پیتزافروشی به طرف او برگشتند. بچه‌ها صورتشان را روی میز گذاشتند و قاه قاه.

آن سال را «عام الفین» نام نهادند.

امید احمدی
مهرداد مجیدی
به مناسبت بازدید از باغ فین ...2
  • 29 بهمن, 1392
  • ·
  • احسنت!
یادگاران؛ کتاب مجمع
اتوبوس از مدرسه* به سمت جمکران حرکت می‌کند.

تمام اردو تا بدین جا به خنده و شوخی گذشته است. حالا یک نفر می‌رود وسط اتوبوس و از آقا می‌گوید. کسی را ساکت نمی‌بینی؛ صدای گریه اتوبوس را پر کرده است.

----
* منظور، تیزهوشان قم است که همچون اصفهان و ساری بر روی ارتفاع قرار دارد. شاید منظور از این که می گویند سطح مدارس تیزهوشان بالاست، همین باشد.
یادگاران؛ کتاب مجمع
آمده بود گلستان شهدا بدرقه بچه‌ها که به مشهد می‌رفتند. با حسرت بچه‌ها را نگاه می‌کرد. «خیلی دوست داشتم با شماها باشم؛ اما حالا که نشد التماس دعا...»
* * *
«رفته بودم ساکم را بیاورم»
این را که گفت و در اتوبوس را بست، اتوبوس به راه افتاد. مثل این که این داستان هر سال برای یک نفر تکرار می‌شود. این جور طلبیدن عشق است.
علی مظاهری سال 80
امید احمدی سال 81
دانیال پرورش فر
من هم مشهد امسال چنین حالی داشتم.
  • 22 بهمن, 1392
  • ·
  • احسنت!
مهرداد مجیدی
بیشتر از نصف مشهدهایی که با مجمع رفتم تو همین مایه ها بوده :)
  • 23 بهمن, 1392
  • ·
  • احسنت!
یادگاران؛ کتاب مجمع
قم 77

دست‌فروش قاب‌هایش را دانه‌ای هفتاد تومان می‌داد. خیلی از بچه‌ها از آن قاب‌ها می‌خواستند. حمید رفت و توافق کرد و همه‌ی قاب‌ها را به شرط دانه‌ای سی تومان خرید.

اول به خود مجمعی‌ها دانه‌ای بیست و پنج تومان فروخت؛ اما هنوز کلی قاب رو دستش باد کرده بود.

درست روبه‌روی حرم سه‌تایی ایستاده بودند. کیوان فلوت می‌زد وامید و حمید از مردم پول خرد می‌گرفتند. دست‌فروش‌های کنار اصلا از این فروش نصف قیمت خوش‌شان نیامده بود.

خیلی زود تمام قاب‌ها را فروختند. آخر کاری پنج تا تک تومانی سود کردند که ماندند چطور بین خودشان سه تا تقسیم کنند.
امیرحسین لطفی
سخت بود
تقریبا نفهمیدم!
  • 20 بهمن, 1392
  • ·
  • احسنت!
محمدسجاد احمدی
مجمعیم مجمعیای قدیم
این ها 81اند و معلومه شما نباید بفهمیدشان
  • 20 بهمن, 1392
  • ·
  • احسنت!
یادگاران؛ کتاب مجمع
قم 78

امسال دیگر خواب نماندند؛ خواب نماندند و به نماز آیت ا... بهجت رسیدند. برای آن‌ها که دفعه اولشان بود خیلی عجیب بود. آقا نماز را دم طلوع آفتاب خواند.

او در نماز اشک می‌ریخت و گریه می‌کرد؛ تا حدی که کلمات را به سختی ادا می‌کرد. در رکعت اول سوره جمعه را خواند. «یسبح لله ما فی السماوات و ما فی الارض». مثل این بود که ستون‌های مسجد با او همصدا می‌شدند.
مهرداد مجیدی
بیبین سیداحسان مدنی ! اثر نداره...
  • 18 بهمن, 1392
  • ·
  • احسنت!
یادگاران؛ کتاب مجمع
تسبیح به دست ذکر می‌گفت. به مدرسه که رسید تسبیح را توی جیبش گذاشت.

«اگر این را هم پاره کنند، می‌شود پنج تا؛ لامذهب‌ها فقط با دانه‌های تسبیح من گل‌یاپوچ می‌کنند.»

لحظه‌ای بعد منصرف شد. تسبیح را از جیبش درآورد. «شادکردن دل چند تا مومن بهتر است یا این لق لق زبان؟!»
محمد آقامیری
مومن لامذهب؟
  • 14 بهمن, 1392
  • ·
  • احسنت!
محمد حامد صادق زاده
خواهشا بحث مزخرف و مضخرف رو شروع نکن!!!
  • 16 بهمن, 1392
  • ·
  • احسنت!
محمد آقامیری
مذخرف؟؟!
  • 16 بهمن, 1392
  • ·
  • احسنت!
محمد حامد صادق زاده
یا حتی مظخرف!!!
  • 17 بهمن, 1392
  • ·
  • احسنت!
یادگاران؛ کتاب مجمع
بچه‌های دبیرستان از مجمعی‌ها می‌پرسیدند شما تو این مجمعتان چه‌کار می‌کنید؛ برای چی مجمع می‌روید؟

این سوالی بود که تمام مجمعی‌ها در آن می‌ماندند. سوالی بود آسان؛ اما جوابش یک دنیا. بالاخره آمد و مسئله را حل کرد. فرمود:

«مجمع ما وصلی است؛ نه وصفی.»


هادی پورحسینی
سید علی ذاکر
به به!واقعا جا داره آدم گریبان چاک بده!
  • 13 بهمن, 1392
  • ·
  • احسنت!
علی انواری
منتظر ادامه یادگاران هستیم...
مهرداد مجیدی
نرم نرمک می رسد ...
  • 12 بهمن, 1392
  • ·
  • احسنت!
نمایش بیشتر