عضویت
مجمعی ها
کد امنیتی
سام (سازمان دهی ادبی مجمع
پوزش از کم کاری این چند وقت...

محاسبات شبانه در مستیِ خواب آلود

گیرم که بی خیال لحظه ی ورود به دنیای خیال شویم. فرضا هم که کودک چشم درشت کنجکاو درونمان را آن قدر کتک بزنیم که ساکت شود و دیگر پیگیر رازِ آنِ خوابیدن و از دست رفتن هوشیاری نباشد. من اما باز هم مستانگی خواب آلودگی را به دنیایی نمی فروشم... به خصوص در شب هایی که جرئت می کنم پنجره را باز رها کنم. درست همان گاه که روشنایی تیر چراغ برق خودش را کشان کشان به چارچوب مستطیلی می رساند و بی اجازه وارد خلوت(؟) شبانه ام می شود.

من حس می کنم. یعنی گاهی وقت ها...
پشت پرده ی کشیده ی کِرِم رنگِ آلوده به نقوش تیره ی بی مفهومِ اتاق;
حضور شب را,
تلاش مذبوحانه(!) مهتاب برای خودنمایی را,
رویاپردازی ستاره ی دورفتاده برای ارتباط را,
نومیدی پَرتُوانِ هور در جنگ با نیم سایه را,
بازدمِ درختان کوچه را,
تکاپوی سوسکی ترسو برای ذره ای شیرینی را,
تقلای پُ...
سام (سازمان دهی ادبی مجمع
بزن!

بی تابیِ بی تو
تب مرگ است و می بینم

که اسب کوچم از دنیا
مهیای مهیا و
چموش و بی شکیبایی
به چشمم چشم می دوزد

بیا
حالا که با دستان تو اسب سفر زین شد
و وقتی در مذاقم
-پیش این حسرت-
عذاب مرگ شیرین شد

خودت رهوار را هِی کن

که در هر حال می گویند
جانم را تو بلعیدی

چه با داغت
چه با تیغت...
سام (سازمان دهی ادبی مجمع
چینی‌بندزن نه!

یکی گفت: رمضان دو قصه با تدوین موازی دارد یکی قصه‌ی روغن جلا و روح دیگری قصه تن ندادن به تَنانِگی!
راست می‌گفت.
هر سال به این نصفه‌هایش که می‌رسیم یک وَرَت عَلَمِ حسرت بلند می‌کند و وَرِ دیگرت عَلَمِ "ای بابا! پس کی می‌رسیم؟!"
هر سال ماه خدا که نصفه می‌شود و کامل؛ از یک طرف وقت چرتکه انداختن می‌رسد که - نه در تاریکی شب- در روشنای روز چقدر مروارید و گوهر از این مائده‌ی زمینی-(بیشتر)آسمانی در دامنت اندوخته‌ای؟! و از طرف دیگر وقت دست به سر کردن شرخرِ مزاحم خودی که اصلا طلب عجیبی ندارد! حداکثر دو هفته‌ی دیگر؛ به جان هر یکی‌مان!
نیمه‌ی رمضان پرسش اصولی "که چه؟" راه خودش را پیدا می‌کند به ذهن و فکرت.
که حال می‌دهد! که عادت کرده‌ام! که این فستیوال‌ غذای خوش رنگ و لعاب افطاری‌ها را دوست دارم! که جبر زمانه و خانواده! که ربنا را می‌بَرَدم به بالای کاخ احساس! که وظیفه است(حتی)! که...
...
اشکان بهرامی
ربنا!حیف...
  • تیر 12, 1394
  • ·
  • احسنت!
سام (سازمان دهی ادبی مجمع
گرمای نهان ذوب، دشت گریان و چند قصه‌ی دیگر...

من بر این باورم که خوابیدن دو سطح دارد.
اول این‌که خوابت ببرد، مثل این زمان‌هایی که چشمانت را می‌مالی، دهانت را به قاعده‌ی یک کف دست باز می‌کنی، گردنت را سی تا چهل و پنج درجه به راست یا چپ خم می‌کنی و چشمانت را روی هم می‌گذاری....

یک زمان‌هایی هم اما هست که در خواب فرو می‌روی؛ سُر می‌خوری درون خواب، درون ناخودآگاهت، درون آن‌جا که صداقت و احساس حاکمان بلامنازعند. فروخفتن به این معنا هیچ نسبتی با خستگی ندارد... یک نوع ریست شدن ذهن است کلمه‌ی بهتر برایش شاید هماهنگی باشد. مثال واضحش هم این خواب‌هایی هستند که بعد از بیداری با زمان و مکان بیگانه می‌شوی. شاید چون کمی از مادّیت گذر کرده‌ای. شاید چون در فطرت غرق شده‌ای. نمی‌دانم هر چه که هست، این دو سطح یک مرز باریکی دارند. مثل نقطه‌ی ذوب...

حکایت ما و هنر، حکایت ماده است و گرمای نهان ذوب! هنر جرقه‌ی نزدیک شدن به مرز فرو خفتن است. با این دید هنرمندها را شاید بیش‌تر از هر معیار دیگری با خواب‌هایشان می‌توان شناخت. با خواب‌هایی که در آن‌ سُر می‌خورند. با میزان ارتباطشان با ناخودآگاهشان...

جرقه‌ی موسیقی( ب...
عرفان فرهادی
  • تیر 4, 1394
  • ·
  • احسنت!
سهیل ریاحی
اوه اوه!!
  • تیر 9, 1394
  • ·
  • احسنت!
عرفان فرهادی
سام (سازمان دهی ادبی مجمع
از قال و قیل مدرسه باری دلم گرفت...
علی عباسی
به صورت عرفانی بخونیدش!
اشتباه برداشت کردید، به من ربطی نداره ها!
  • خرداد 31, 1394
  • ·
  • احسنت!
هاشم زنداني
عرفانی چیچیه س؟؟؟؟

عامو،از کودوم تصحیح شاغالی اینا ورداشته ی؟؟؟؟
  • تیر 1, 1394
  • ·
  • احسنت!
سام (سازمان دهی ادبی مجمع
مسئله سفر - 2

من و ماگما همین الآن یهویی

عکسی رسیده به دستم از یک آتشفشان! در آن سوی آّب‌ها، از حدود 5 کیلومتری شهری در کنار دریای مدیترانه... هر سال یکی از شب‌های اواسط خرداد مردم شهر ساحلی کاتانیا پنجره‌هایشان را باز می‌کنند و به جای هوایِ ،لابد، پاک شهرشان مقداری دوده، گوگرد و قس علی هذا فرو می‌کشند در ریه‌هایشان. فردایش ،لابد، چندین پیام بهداشت و درمانی از تلویزیون محلی پخش می‌شود. بین عکاسان وقایع زیست محیطی هم خبر پخش می‌شوند و برنامه‌ی قرار سالانه‌یشان را برای لحظه‌ی موعود تنظیم می‌کنند؛ به گمانم هر سال در خرداد پرحادثه چند هفته‌ای شبیه یک شهرک المپیک می‌شود این کاتانیا! بعد از آن اما، دوده‌ها از روی ماشین‌ها محو می‌شوند، ماسک‌ها از روی صورت‌ها پاک می‌شوند، عکس‌ها مخابره می‌شوند و تمام. این می‌شود فوران آتشفشان قصه‌ی ما! همین.

من بر این باورم که بلایی که بر سر آتشفشان قصه‌ی ما آم...
عرفان فرهادی
پ.ن1: پوزش بابت بدقولی که عادت شده است!
پ.ن2: عکس مربوط به فوران سه هفته پیش آتشفشان اِتنا( همین آتشفشان مذکور) است.
  • خرداد 24, 1394
  • ·
  • احسنت!
سام (سازمان دهی ادبی مجمع
این جشن ها برای من «آقا» نمی شود...

همین.
پیمان شهبازی
عالی!احسنت!
  • خرداد 13, 1394
  • ·
  • احسنت!
محمدحسین
None
  • خرداد 14, 1394
  • ·
  • احسنت!
محمدحسین
میگم جدی نگیرین.اصی غلط کردم.پاکش می کونم.
  • خرداد 14, 1394
  • ·
  • احسنت!
سام (سازمان دهی ادبی مجمع
تا دلی هست، های و هویی هست!
سام (سازمان دهی ادبی مجمع
گلکاری-1

مقدمه الف) لی لی لی لی حوضک / کلاغه( در برخی روایات گنجشکه) اومد آب بخوره افتاد تو حوضک/
این از آب گرفتش/ این پرشو کند/ این بالشو کند/ این کبابش کرد/ این کله گنده( با اشاره و همراه فشردن و تکان دادن انگشت شست) خوردش! این کله گنده خوردش!

مقدمه) زبان فارسی را اگر حتی بی دقت خوانده باشی احتمالا خاطرت هست که "دان" هم یک نوع وند پسین است و هم یک بن مضارع که بر دانایی دلالت می کند و البته یک واژه وارداتی برای تکواندو و این چیزها. منتها من بر این باورم که "دان" کلا دو نوع است یکی بالفعل و دیگری بالقوه. دانِ تکواندو یک دانِ بالفعل است. دانِ دانایی هم بالفعل است مگر در عالم بی عمل. دانِ گلدان و نمکدان و سنگدان اما بالقوه اند و آماده برای بالفعل شدن.

حالا برای من نوشتن یعنی همین. یعنی افتادن و غرقه در حوض شدن. یعنی گل کاشتن در گلدان. یعنی دانِ بالقوه ی کلمات را بالفعل کردن. یعنی احساسات و لحظه ه...
سام (سازمان دهی ادبی مجمع
دوباره نوبت رسید به اثرهای خود دوستان مجمعی مون

این بار مهمانید به غزلی زیبا از سید علی محمد میردامادی...

دانش آموز رشته ی عشقم,"عاشقم"سر به زیر و خاموشم
در ریاضی عشق فهمیدم,بار سنگینی است بر دوشم

سوزش سرد سخت پاییزت سنگ کردم,خودت که میدانی
سالها من گدازه ای بودم,اینک از دوری تو خاموشم

نم نم اشک من هویدا شد بر غروب سرود عشق ما
من خودم بهتر از تو میدانم,دیگر از خاطرت فراموشم

بی خود از خود مران مرا ای دل,دل شکستن هنر نمیباشد
تا توانی دلی بدست آور,مثل من کز پی تو میکوشم

بارش شعر عشق تو امشب,درد دل را دوباره درمان شد
مثل آهن در آتش هجران,من مداما دوباره میجوشم
سام (سازمان دهی ادبی مجمع
گهگداری،بیا خیره شویم به یک نقطه ی دور
که امتداد نگاه هایمان
یکدیگر را قطع کنند...
بیا خیره شویم به امواج دریا
و با هم غرق شویم،در تلـــــاطم دریا...
بیا مسیر پرواز پرستویی در آسمان را
دنبال کنیم...
بیا کنار هم بنشینیم و امتداد افکارمان را
به نقطه ای یکسان ختم کنیم...
بیا به با هم بودن بیندیشیم؛
هر دو،با هم...
بیا در افکارمان هم صحبت شویم...
بیا و گهگداری هم،
با من باش...
بیا به دور از هیاهوی تمام مردم شهر؛
با من باش...
با من باش،
تا داشته باشمت...
که داشتنت
می ارزد به تمام نداشته های دنیای کوچکم...

با من باش،
حتی برای لحظه ای...

"علی"
سام (سازمان دهی ادبی مجمع
یک جمله.

جمله دو بخش دارد. نهاد و گزاره، مبتدا و خبر. نهادش اغلب فرقی ندارد، من، تو، او، ما... نهاد بیچاره را اغلب حتی حذفش می‌کنیم؛ دور می‌اندازیمش و بی‌توجهی می‌کنیم به آن. اصل دعوا بر سر گزاره است. دقیق‌ترش این که دعوا بر سر فعل است. دعوا بر سر عمل است. دعوا سر بلایی است که بر سر هم می‌آوریم.

اما گهگداری هم...

"175" یک عدد عادی است. از خاندان اعداد صحیح و از دسته‌ی اعداد طبیعی. بر 7و 5 بخش‌پذیر است. مثل 35، 105، 280 و... بچگیش هم لابد هم‌بازی 174 و 176 بوده است. به گمانم هیچ وقت طعم ویژه شدن را نخواهد چشید. هیچ وقت یک ورزشگاه صد هزار نفری نامش را یک صدا نخواهند خواند. هیچ وقت برایش "هیپ، هیپ، هورا" سر نخواهند داد. پوستر هیچ 175ی روی دیوار اتاق هیچ پسربچه‌ای جا خوش نخواهد کرد( لااقل کرده). اما یک قاعده‌ی نانوشته به یادم می‌آورد که جواب هر سوالی قبل از خوانده شدن می‌تواند 175 باشد. یک تجربه‌...
عرفان فرهادی
  • خرداد 1, 1394
  • ·
  • احسنت!
احمدرضا بنایان
علی آقا هفته ای یک پست است دیگه
  • خرداد 1, 1394
  • ·
  • احسنت!
علی
یه پست من،یه پست عرفان،یک یا دو پست علی آقا،احتمالا یک پست هم آقای مجیدی...

"«سام» اولین و بزرگترین شبکه ی ادبی نویسان مجمع؛همیشه در دسترس است..."
  • خرداد 1, 1394
  • ·
  • احسنت!
مهرداد مجیدی
احتمالا چیچی بود این وسط برا من گذاشتی؟!
  • خرداد 1, 1394
  • ·
  • احسنت!
علی
چون اصن پست نمیذارید!!!
  • خرداد 1, 1394
  • ·
  • احسنت!
مهرداد مجیدی
دکی
من 3تا پست گذاشتم تا حالا
3شنبه ها روز زیارتی ماسّا!
  • خرداد 1, 1394
  • ·
  • احسنت!
محمد رضایی
و سه شنبه خدا کوه را آفرید...
  • خرداد 2, 1394
  • ·
  • احسنت!
مهرداد مجیدی
-_-
  • خرداد 4, 1394
  • ·
  • احسنت!
سام (سازمان دهی ادبی مجمع
محمدحسین
گاف به زودی افتتاح خواهد شد...
  • خرداد 1, 1394
  • ·
  • احسنت!
پیمان شهبازی
ساختن مخفف برای طرح ها یه شمشیر دو لبه است.هم میتونه کمک کنه و هم بعصی جاها کار را خراب کنه.مثلا میخواستم چند وقت پیش یه گپ شبانه برای اژه ای دو بذارم,همین که به مخففش فکر کردم کلا بی خیال طرح شدم!!!
  • خرداد 2, 1394
  • ·
  • احسنت!
علی
گشاد؟!
بذارین خب؛
مثلا بجا گپ میذاریم،شب نشینی...یا یه چیز دیگه!
دیگه گشادم نمیشه!
  • خرداد 2, 1394
  • ·
  • احسنت!
سهیل ریاحی
این انتخاب عکس و شباهت ژست آقای انواری و آقای فتحی کلی پیام سیاسی و تبلیغاتی داره... 9
  • خرداد 1, 1394
  • ·
  • احسنت!
علی
به هر حال من که بی دلیل یه کاری را نمی کنم!
  • خرداد 1, 1394
  • ·
  • احسنت!
پیمان شهبازی
یادت باشه یه چیزی بعدا حضوری بگم بهت!
  • خرداد 2, 1394
  • ·
  • احسنت!
علی
OK
  • خرداد 2, 1394
  • ·
  • احسنت!
محمدحسین
مراسم موتور کَنونه؟(موتور کَنون مراسمی است که طی آن ....ولش کن.)
  • خرداد 3, 1394
  • ·
  • احسنت!
سام (سازمان دهی ادبی مجمع
تا به حال غصه دار و غمگین ندیده بودمش. همیشه دندان های صدفی سفید فاصله دارش از پس لبان خندانش دیده می شد. قرص روحیه بود! نه در تنگناها و بزبیاری ها کم می آورد و نه زیر آتش شدید و دیوانه وار دشمن. یک تنه می زد به قلب دشمن. به قول معروف خطر پیشش احساس خطر میکرد! اسمش قاسم بود. پدرش گردان دیگری بود. تره به تخمش می رفت قاسم به باباش. هر دو بشّاش بودند و دل زنده. دادن خبر شهادت به برادر و دوستان شهید، با قاسم بود:
-سلام ابراهیم. حالت چطوره؟ دماغت چاقه؟ راستی ببینم تو چندتا داداش داری؟
-سه تا. چطور مگه؟
-هیچی! از امروز دوتا داری. چون داداش بزرگت دیروز شهید شد.
-یا امام حسین!
به همین راحتی. تازه کلی هم شوخی و خنده به تنگ خبر می بست و با شنونده کاری می کرد که اصل ماجرا یادش برود. هر چی بهش می گفتم که:"آخه مرد مومن این چه طور خبر دادن است؟" می گفت:"دمت گرم. از کی تاحالا خبر شهادت شده خبر بد و ناگوار؟"
-منظورم اینه که یه مقدمه چینی چیزی
-یعنی توقع داری یه ساعت لفتش بدهم؟ که چی؟ یعنی به طرف بگویم شما در جبهه برادر دارید؟ تا طرف بگوید چطور؟ بگویم هیچی دل نگران نشو. راستش یه ترکش به انگشت کوچکه پای چپش خو...
سام (سازمان دهی ادبی مجمع
ای دل چه اندیشیده ای...
علی انواری
.
  • خرداد 1, 1394
  • ·
  • احسنت!
سام (سازمان دهی ادبی مجمع
سلام
سه شنبه تون مبارک! :)
ضمن عرض معذرت برای بدقولی هفته قبل؛
این هفته اولین مطلب از سری سوم مطالب رو می ذارم که همانا "بریده نشریات قدیم مجمع"ه. این شماره اولین تذکره ای رو می خونید که در شماره یک نشریه والسلام چاپ شده بود. نویسنده اون هم جناب قل قل میرزا (سماور الدوله) بوده اند...
دانیال پرورش فر
باریکلا
  • اردیبهشت 30, 1394
  • ·
  • احسنت!
سام (سازمان دهی ادبی مجمع
.::معرفی کتاب::.
کتاب در کوچه باغ شعر نو
شامل اشعاری از سهراب سپهری،فروغ فرخزاد،نیما یوشیج،مهدی اخوان ثالث،سیمین بهبهانی،شاملو و...
ناشر:محراب دانش
تعداد صفحه:440
تعداد شعر:بیش از 180
قیمت:160000 تومان
برای خرید از لینک بالا اقدام نمایید...(بالا یا پایینش را نمیدونم؛شاید هم بعد پست کردن بیاد پایین!)
در ضمن،این کتاب مخصوص عاشقان شعر نو و این سبک اجق وجقه،خواهشا دوستان غزل گرا مراجعه ننمایند...
سام (سازمان دهی ادبی مجمع
مسئله سفر

این که می گویند هر چیزی با طعم اصیلش بیشتر می چسبد, حرف منطقی و قابل قبولی به نظر می رسد. خصوصا در مسئله سفر! سفر باید حس جابجایی( یا در معنای فیزیکی طی کردن مسافت) داشته باشد. گردن درد, کوفتگی پا, سرفه و سرماخوردگی یادگاری یا حداقل یک حس غربت و دلتنگی تلخ-مَلَس گونه ارمغان بیاورد. اما مهم تر از همه همان حس جابجایی و نسبت آن با زمان است.

مثلا فرض کن تا حوالی ساعت 5 عصر و این ها در نزدیکی ضامن همه ی زندگیتان و کبوترها و ایوان زیبایش بوده اید و ساعت 9 نشده برگشته اید کنار همه ی آن وصله و پینه های نامرتبط و حاشیه های بی علت اصل شده ی غیر قابل دفع زندگی روزمره و تو گویی این 5-6 روز را خواب بوده ای و حالا باید به جبران این روزها دوبل و سوبل کار کنی و خاک و خُلی تر شوی به جای این که کمی پَر واز کنی...

اصلا سفر باید اتوبوسی باشد; تا صدای این فیلم های شونه تخم مرغی نگذارند خواب به چشمت بیای...
کیوان کیوانداریان
بسیار عالی
البته اگه من بودم مینوشتم:
"حرکت اصل این دنیاست"
  • اردیبهشت 27, 1394
  • ·
  • احسنت!
عرفان فرهادی
دو مطلب!
اول پوزش بابت تاخیر و بدقولی که قرار بر پنج شنبه شب ها بود و دوم هم این که آخر جمله ی پایانی یک علامت سوال جا افتاده و الآن هم امکان ویرایش ممکن نیست...
  • اردیبهشت 27, 1394
  • ·
  • احسنت!
سام (سازمان دهی ادبی مجمع
مبعث مبارک
سام (سازمان دهی ادبی مجمع
این روزها،همه دیوار ها شده اند بازتاب صدای من،
که نام تو را صدا می زنم...
کاش بودی تا باز،تجربه می کردم حس خوب شنیدن صدایت را...
حسی همچون بوی خاک پس از باران...
"تو فکر کن این بک جور «باج» است ولی،
کاش بودی تا همانی می شدم که تو میخواستی"
این روزها همه چیز نشانی از تو دارد؛
این روزها صدای موسیقی،یادآور روزهای با تو بودن است...
و هر باران که بند می آید،یاد رفتنت در دلم تازه میشود...
دلم،
شده بهانه گیر تمام لحظات با تو بودن...
دلم،
سخت گرفتار یاد خاطراتمان شده...!
کاش بودی و دلم را،از این همه گرفتاری،رهایی می دادی...
کاش بودی و دلم را،آرام تر می کردی...
این روزها؛
سخت میگذرند،
بدون تو...

"علی"


http://ali00.blog.ir
علی
دو تا نکته :
1.اول اینکه میدونم اصلا قشنگ نیست اما خب من بعنوان مسئول پیج سام باید پست بذارم دیگه!
2.دوم هم اینکه باز هم تکرار می کنم تا اونجایی که شده سعی کردم دو تا مورد را نشون بدم:
الف)بنده به هیچ وجه مخاطب خاص(!)نداشته و این متون هم حاصل تراوشات ذهنی اینجانب زیر باران است!(در مورد مخاطبش قبلا گفتم که کیه!)
ب)اینها نه شعرنو اند،نه سپید،نه موج نو!و نه هیچ شعر دیگر!نثرند!

مرسی!
  • اردیبهشت 20, 1394
  • ·
  • احسنت!
هاشم زنداني
همینا را میخاسسم کامنت بذارم دیدم میدونی!
  • اردیبهشت 21, 1394
  • ·
  • احسنت!
کیوان کیوانداریان
به وسطاش که رسیدم رفتم آخرشا خوندم ببینم نوشته علی یا نه !!!
  • اردیبهشت 20, 1394
  • ·
  • احسنت!
علی
چرا دقیقا؟!
  • اردیبهشت 20, 1394
  • ·
  • احسنت!
کیوان کیوانداریان
دیگه...
  • اردیبهشت 20, 1394
  • ·
  • احسنت!
علی
عجییییب!
  • اردیبهشت 20, 1394
  • ·
  • احسنت!
سام (سازمان دهی ادبی مجمع
مردی بود در شهر مرورود او را رشید حاجی گفتندی و محتشم بود و املاک بسیار داشت ... و در آخر عمر توبه کرد و به کار خود مشغول گشت و مسجد جامع بکرد به هر ناحیتی و حج رفت و به بغداد روزی چند مقام کرد.
روزی در راه بازار سگی را دید گرگین و از رنج گر سخت بیچاره. چاکری را گفت :"این سگ را بردار و به خانه آور". چون به خانه آورد، سیرش کرد و به دست خویش او را روغن بمالید و آن سگ را می داشت و دارویش همی کرد تا نیک شد. پس از آن حج دیگر بکرد و بسیار خیر کرد در حج تا به خانه شد و به مرورود فرمان یافت* و مدتی بگذشت. او را به خواب دیدند نیکو حال گفتند:"ما فعل الله بک" گفت:"مرا رحمت و عفو کرد و آن چندان طاعت و خیر و حج مرا سود نداشت، مگر آن سگک که به دست خویش او را بیاندودم که مرا ندا دادند که تو را در کار آن سگ معاف کردیم و مرا از میان طاعت ها آن یکی بود که دست گرفت"

*در مرورود مُرد.
علی انواری
با توجه به توصیه هایی که در دین داریم میشه گفت قطعا ثواب حج و خیرات (که به نوعی رسیدن به داد انسان هاست) بیشتر از تیمار حیوانات بیماره!
  • اردیبهشت 19, 1394
  • ·
  • احسنت!
مهرداد مجیدی
پس حرفی حسابی شوما چیچیه؟!
  • اردیبهشت 19, 1394
  • ·
  • احسنت!
عرفان نصرآزادانی
این که مقایسه بی جا ایه...
  • اردیبهشت 19, 1394
  • ·
  • احسنت!
علی انواری
چرا مقایسه بیجاست؟
  • اردیبهشت 19, 1394
  • ·
  • احسنت!
نمایش بیشتر