{{title}}

{{message}}

عضویت
مجمعی ها

نقد و بررسی دهلیز

سلام به همه خسته نباشید دوستان. (میدونم مبنا بر اینه که من دیده نشم) اما بنا بر درخواست مدیر سایت قرار شد نقد ها رو به جز بلاگ ها در این تاپیک هم قرار بدیم، تا تعداد بازدید ها مثلا از 2 برسه به 3! اگه نظری دارید خوشحال میشیم بذارید نقد مارم نقد کنید که چه بِیتِر!

دهلیز و گذر از آن


فیلم ها انواع مختلفی دارند. برخی ما را به قهقهه وا می دارند. بعضی دیگر ما را می ترسانند. گروهی دهانمان را باز و چشمهایمان را کاملا باز بسته نگه می دارند. حتی در مواردی تلنگری را نثارمان می کنند تا تکانی هر چند کوچک به خودمان بدهیم.اما دهلیز از جنس هیچ کدام از این فیلم¬ها نیست. نه کمدی بزن و بکوبی دارد؛ نه ترس هیچکاکی دارد؛ نه تعلیقی از جنس ملودرام های ملتهبی با موضوع قصاص دارد و نه حتی یک ایده ی نو برای گریاندن مردم. دهلیز فیلم ساده ایست و البته نه ساده انگارانه. به نظر من دهلیز از همان دسته فیلم هایی است که هر گاه حال و حوصله ی تماشای هیچ چیز را نداریم به سراغمان می آیند، لبخندی روی لب هایمان می نشانند یا اشکی را از گوشه ی چشمانمان جاری میکنند و حتی اگر هیچ کدام از این کارها را نکنند حداقل حال و هوایمان را خوب می کنند و سرحالمان می آورند.



کارگردان فیلم بهروز شعیبی است که پیش از این تنها تصور موجود از وی در حافظه مان مربوط است به طلبه ی جوان فیلم "طلا و مس" اثر زیبای همایون اسعدیان؛ برای تعریف کردن داستان امیرعلی( محمدرضا شیرخانلو)، بهروز( رضا عطاران) و شیوا( هانیه توسلی) فرم ساده ای را انتخاب کرده است. خبری از دوربین های روی دست یا حرکات عجیب و غریب دوربین نیست؛ تدوین فیلم نیز به شکل کاملا خطی صورت می پذیردٰ- البته به جز جابجایی زمانی ابتدای فیلم که در حقیقت ابتدای سکانس پایانی است و به نظر این حقیر این جابجایی هم تاثیر بسزایی در برانگیختن کنجکاوی تماشاگر داردٰ و هم در برقراری ارتباط میان مفهوم فیلم با عنوان آن- اما به جز این مورد تلاش برای یافتن پیچیدگی فرمی در طول داستان بیهوده است.



فیلم از جهت متن نیز بسیار روایت ساده و سرراستی دارد اصلا می توان کل ایده ی فیلم را در جمله ی" پدری درآستانه اعدام با پسرش 7 ساله اش بعد از 5 سال ملاقات می کند" خلاصه کرد. اما فیلم با دست مایه قرار دادن همین ایده ی به ظاهر ساده و چه بسا تکراری به مضامین و موقعیت های جذابی در طول داستان دست می یابد که این محقق نمی شد مگر با فیلم نامه ای که به بهترین شکل از ساختار سه پرده ای استفاده کرده است که شاید مهم ترین اشکالش در بخش معارفه ی شخصیت های داستان است که با پرداختن به موضوعاتی از قبیل درخواست طلاق کمی طولانی می شود اما پس از آن و از ابتدای ملاقات دوم انگار روح تازه ای در فیلم و متنش دمیده می شود که در دوره ی مرخصی بهروز به بهترین قسمت های خود می رسد.



"خطر لو رفتن داستان"


فیلم پس از تیتراژ از کلاس درسی داخل مدرسه شروع می شود جایی که ما با امیرعلی اسماعیلی پسربچه ی شیطون و در حالت سخت گیرانه عقده ای فیلم روبرو می شویم، آن هم در حالی که بند کفش های همکلاسیش را به هم گره زده تا به محض راه رفتن زمین بخورد. درهمین حال امیرعلی به دفتر مدرسه فراخوانده می شود و پس از ورود مادرش به مدرسه امیرعلی از آن جا خارج می شود و ما و دوربین هم به همراه او از آن جا خارج می شویم؛ آن هم بدون این که بدانیم دلیل این فراخوانده شدن چیست و چه اتفاق در حال رخ دادن در اتاق مدیر است. این رویه تقریبا در تمام طول فیلم در جریان است یعنی می توان گفت داستان از زبان امیر علی و دنیای کودکانه اش تعریف می شود و چه بسا پررنگ ترین نقش و نقش اول داستان ما امیرعلی است نه بهروز.



فیلم با این که به مضامین مختلفی می پردازد اما به نظرم می توان آن ها را در دو مضمون قصاص، بخشش و مسئولیت پذیری و هم چنین روابط خانوادگی بهروز، شیوا و امیرعلی دسته بندی کرد که البته مسلما با هر دو بخش هم در ارتباطند. در باب قصاص به نظرم فیلم یکی از بهترین پرداخت ها را به این موضوع در چند سال اخیر دارد، فیلم به هیچ وجه به دنبال محکوم کردن این حکم نیست و اصلا این حکم را قضاوت نمی کند. بلکه این حق را برای خانواده ی مقتول قائل است که قاتل پسرشان را قصاص کنند و این حق را برای خانواده ی مرکزی داستان هم قائل است که به دنبال بخشش باشند. البته مسلم است که داستان بر اهمیت و ارزش والای بخشش تکیه می کند اما نکته ی مثبت داستان این است که همه ی شخصیت های داستان ما شخصیت های مثبتی هستند که در موقعیت خاصی قرار گرفته اند و فیلم قصد ندارد بر خلاف نمونه های مشابهش در چند سال اخیر از خانواده ی مقتول غول بی شاخ و دمی بسازد که فقط به فکر انتقام گیری یا گرفتن دیه هستند. همه ی شخصیت های داستان، شخصیت های ساده و بی آلایش جامعه ی خودمان هستند. حتی من فکر میکنم قصاص بهانه ای بوده برای دست مایه قرار دادن مسئولیت پذیری همانگونه که در سکانس بینظیر شکستن شیشه ی همسایه به زیبایی و با بازی بینظیرمحمدرضا شیرخانلو به این موضوع پرداخته می شود.



از سوی دیگر با خانواده ی بهروز روبرو هستیم. شیوا زنی است که پس از 5 سال تنهایی و بزرگ کردن بچه اش به تنهایی دیگر بریده است، تحمل شرایط هر چند برایش دردناک است اما آن قدر سر سخت هست که جا نزند به نظرم هانیه توسلی در این نقش قالب همیشگیش که زنی تقیربا اغواگر بوده است را شکسته و در نقش مادری صبور اما خسته به خوبی ظاهر شده و شایسته سیمرغی هم که برایش دریافت کرد بوده است. از طرف دیگر با امیرعلی مواجهیم پسرک شیطون و شیرین( واقعا در بین تمام فیلم هایی که دیده ام کودکی به این ملوسی! ندیده بودم و تمام بار طنز فیلم نیز بر دوش همین شخصیت است که چقدر هم عالی اجرا شده است) خانواده که در طول داستان می فهمد پدرش 5 سال به دلیل کار بدی که کرده است درزندان است و در نهایت بهروز معلمی که 5 سال پیش در دعوایی بر سرجای پارک فردی را به قتل رسانده است و الآن به شدت افسرده و غمگین است؛رضا عطاران در قالب این نقش به خوبی فرو رفته است و از همان سکانس اول در اتاق ملاقات زندان میخش را بر مخاطب می کوبد که رضا عطاران این فیلم با هر رضا عطارانی که تا به حال دیده اید فرق میکند هر چند در طول فیلم عطاران کار شاخصی انجام نمی دهد و اکت ویژه و دیدنی هم از سوی او دریافت نمی شود که شایسته ی نامزدی برای یک سیمرغ بلورین باشد. خب به هر حال این خانواده باری دیگر و با آزادی سه روزه ی بهروز در کنار هم قرار گرفته اند، این چنین موقعیتی بسیار قابلیت تبدیل شدن به موقعیتی به شدت اروتیک را دارد اما دهلیز در این دام نمی افتد و در عوض به رابطه ی پدر و پسری و زن و شوهری به زیبایی می پردازد در حدی که یک خانواده را به ساده ترین شکل ممکن(با نماد قرار دادن سه پوست هندوانه) نمایش می دهد و مهم تر از همه بر خلاف دیگر ملودرام های اخیر( مسلما منظورم را می دانید که چه فیلمی مد نظرم است) گدایی گریه نمی کند و شخصیت هایش را بیرحمانه برای مورد ترحم قرار گرفتن خلق نمی کند.




"پایان خطر لو رفتن داستان"


دیگر شخصیت های داستان هم اغلب از شخصیت پردازی و بازی های خوبی برخوردارند که این امر وجه تمایز مهمی بین این فیلم با ملودرام های این سالهاست.
می دانم احساسات در نقد جای زیادی ندارند اما به جز بخش کوتاهی از ابتدای داستان و شاید پایان کمی ضعیف داستان می توانم بگویم من لحظه لحظه ی این فیلم را دوست داشته ام و بیشتر از همه سکانس فوتبال در زندان را که در آن احساسات انسان به شکل ناخودآگاه غلغلک می شود. فیلم و دیالوگ های شخصیت ها به قدری دوست داشتنی هستند که من حتی پس از دوبار تماشای فیلم بر روی پرده بزرگ هنوز هم از تماشای آن خسته نشده ام.



به هر حال دهلیز علیرغم اشکالات فراوانی که مجال اشاره به آن ها نبود فیلم بسیار دوست داشتنی و جذابیست که با اینکه سادگی در تار و پود آن نهفته است اما به خوبی توانسته است در مسیر القای مفاهیم خودش حرکت کند و قطعا در اوضاع فعلی سینمای ایران بهترین گزینه برای تماشای یک فیلم خانوادگیست.
نمره 8 از 10

نویسنده: عرفان فرهادی
گاه گاهی قفسی میسازم با رنگ میفروشم به شما... تا به آواز شقایق که در آن زندانی ست دل تنهاییتان تازه شود.چه خیالی... چه خیالی میدانم، پرده ام بی جان است... خوب میدانم حوض نقاشی من بی ماهیست.
تمامی زمان ها هست +4.5. زمان الان هست 4:10 ب.ظ.