{{title}}

{{message}}

عضویت
مجمعی ها

تماشا و نقد دسته جمعی فیلم " حوض نقاشی"

از این به بعد مطالب تاپیک تماشا و نقد دسته جمعی فیلم در ابنجا منتشر میشود در ضمن مطالب قبلی نیز به اینجا منتقل شد

در ضمن هر فیلمی که به بحث گذاشته میشه در تاپیکی جداگانه قرار میگیرد
آخرین بروز رسانی در 2 اردیبهشت, 1392 از عرفان فرهادی.
گاه گاهی قفسی میسازم با رنگ میفروشم به شما... تا به آواز شقایق که در آن زندانی ست دل تنهاییتان تازه شود.چه خیالی... چه خیالی میدانم، پرده ام بی جان است... خوب میدانم حوض نقاشی من بی ماهیست.
به نام خدا
مجمعیها رو دعوت میکنم به جادوی سینما
اتفاقی که قراره توی این تاپیک بیفته این شکلیه هر چند وقت یه بار( مثلا هر 2 هفته) یه فیلمی معرفی میشه و دوستان اون فیلمو می بینن. بعد اول نقد یه منتقد حرفه ای رو قرار میدم بعدش هم هر کس نقد و نظرش نسبت به اون فیلم رو هر چقدر کوتاه هم باشه مینویسه

توی پست بعدی توضیح بیشتری میدم
گاه گاهی قفسی میسازم با رنگ میفروشم به شما... تا به آواز شقایق که در آن زندانی ست دل تنهاییتان تازه شود.چه خیالی... چه خیالی میدانم، پرده ام بی جان است... خوب میدانم حوض نقاشی من بی ماهیست.
اولین فیلم: حوض نقاشی
اونطور که من باخبر شدم قراره فردا که باشه یکشنبه 11 فروردین با هم بریم فیلم حوض نقاشی رو ببینیم
خب وقتی که فیلم رو دیدیم بچه ها میان اینجا و نقد و نظراتشونو میگن الانم برای شروع من یه نقد از سایت بانی فیلم میذارم (که به نظر خودم به نسبت بقیه نقد ها منصفانه تر بود. یعنی باورتون نمیشه چقدر فضا نسبت به این فیلم بده اونم به خاطر تحریم فیلم ها توسط سازنده این فیلم یعنی حوزه هنری تو سال گذشته) البته باید خاطر نشان بشم که این نقد توی 10 روز جشنواره فجر نوشته شده و یه بخشی از مطالبش قدیمیه
علاوه بر این باید بگم قرار دادن نقد فقط در جهت روشن تر شدن نگاه غیر مجمعیه! و از دوستان خواهش میکنم نظراتشونو بدون توجه به این نقد بگن

a5ce4e164582d63b7c0dd73772195ed5_view.jpg

این هم از نقد: جديدترين ساخته مازيار ميري قطعاً فيلم حرفه‌اي و خوش ساختي است و برروند رو به رشد كارگردانش صحه مي‌گذارد. فيلمسازي كه مروري بر كارنامه‌اش نشان مي‌دهد علاقه‌اي به محصور شدن در يك قالب و محتوا را ندارد و از ورود به عرصه‌هاي نو، هراسي به دل راه نمي‌دهد. حتي نخستين سريال اين كارگردان در تلويزيون، «گاو صندوق» نيز از خيلي مجموعه‌هاي متقدمان او يك سرو گردن بالاتر قرار مي‌گيرد.
با اين حال مي‌خواهم ابتدا دلايلم را براي دوست نداشتن فيلم و شماري از ايرادات وارد بر «حوض نقاشي» مطرح كنم. شما هم اگر مثل من سينماي داستانگو را نمي‌پسنديد، احتمالاً اين فيلم راضي‌تان نخواهد كرد. «حوض نقاشي» هيچ قصه خاصي را روايت نمي‌كند و به شدت بر دو شخصيت اصلي‌اش مريم و رضا ـ كه ناتواني ذهني دارند ـ متكي و استوار است. فيلمي كه در بحران سوژه و قصه در سينماي ايران و چه بسا جهان، ترجيح مي‌دهد تنها برش‌هايي از زندگي اين زوج را به نمايش بكشد. همين در محوريت نبودن داستان‌گويي، مثل ماجراي تكراري كتلت پختن كاراكتر نگار جواهريان در بخشي از لحظات فيلم، به كسالت بار بودن منجر مي‌شود. سازندگان هم بي شك با درك اين موضوع از شهاب حسيني و نگار جواهريان بهره گرفته‌اند تا با اتكا به هنر آزموده اين دو و در تلفيق آن با وضع بغرنج و تنگناهاي زوج قصه، بيننده را به ادامه تماشاي فيلم ترغيب كنند. جالب آنكه با نسخه پيچيدن براي زندگي پر استيصال اين دو، همچنان خانواده آنان را در پايان اميدوار معرفي مي‌كنند. اگر كاراكتر مرد در فينال موتور سواري را در دور زدن تسلسل‌وار، آن هم به ظاهر مي‌آموزد، اما نمي‌توان در سايه آن كمبودهاي عاطفي و اقتصادي جدي چنين خانواده‌اي را به دست فراموشي سپرد. در واقع اين فينال بيشتر به آتش زير خاكستر ماند تا تزريق يك نگرش اميدوارانه. به ويژه آنكه فيلمساز در نماي پاياني و با تأكيد بر ساختمان‌ها و بناهاي تو در تو و در هم رفته، در ناخودآگاه خود ساير مردم اين شهر را در خانه‌هايشان دست به گريبان با همين بحران‌هاي امروز نشان مي‌دهد. گويي براي اين بيكاري، فقر مشقت و تكرار مكررات پاياني متصور نيست. چيزي كه مي‌توان آن را به زندگي خانواده متوسط معلم زن، در قياس با فقر قهرمانان فيلم نيز تعميم داد. بر همين مبنا، به اعتقادم مضمون اصلي فيلم با آنچه مي‌نمايد در صدد اشاعه و ارائه آن است، تناقض اساسي دارد. از سويي در انتخاب دو ستاره فيلم نيز، جدا از بازي فوق‌العاده شهاب حسيني و جواهريان، تمايل مشهود به گيشه، درصد ريسك پذيري اندك سازندگان را در پس نگاه انساني اثر، ثابت مي‌كند. جواهريان بعد از فيلم‌هايي چون «طلا و مس» (همايون اسعديان) و «اينجا بدون من» (بهرام توكلي) شايد به گزينه سهل‌الوصول نقش‌هايي از اين دست بدل شده و بعيد نيست در آينده نيز همين روند را در آثار ديگري استمرار دهد. اكت‌هاي كنترل شده، ريتم كند و در عين حال پراضطراب و عصبي در بيان و نگاه‌هاي مات و معلق به اضافه جثه ريز او شاكله بازي‌هاي مورد نياز چنين كاراكترهايي را شكل مي‌دهد. طراحي ترس او از ارتفاع يا گذشتن از ميان خيابان شلوغ نيز در تشديد ضعف‌هايش مؤثر است. به گونه‌اي كه شايد بزودي پذيرفتن اين بازيگر در قالب يك انسان سالم، سخت نيز به نظر برسد! اين وضع را، اما شهاب حسيني به گونه‌اي ديگر دارد. جدا از شباهت‌هاي بازي او با شون‌پن در «من سام هستم» (جسي نلسون)، ما يك شمايل به غايت جديد را از حسيني شاهد هستيم. فيلمساز نيز با لنز چشمي سبز و تغيير آرايش موها تلاش آشكاري براي آشنايي زدايي كرده است؛ اما نه در حدي كه ديگر شهاب حسيني نباشد (مثل گريم بي ربط و نچسب امير جعفري در «جيب‌بر خيابان جنوبي»). اتفاقاً شما اگر تماشاگري هستيد كه نمي‌توانيد باور كنيد ستاره محبوب يا سرشناس‌تان در سراسر يك فيلم قرار است به قامت يك عقب‌مانده ظاهر شود، تماشاي «حوض نقاشي» صرفاً كلافه‌تان خواهد كرد. اين حس مزاحم در اوايل فيلم بيشتر هم آزاردهنده مي‌شود. با اين وجود، حسيني آنقدر مجرب شده و باهوش هست كه به مدد قدرت بازيگري‌اش خيلي‌ها را به پذيرش نقش جديدش متقاعد كند. پس از اين مرحله و قبول نسبي آن از سوي تماشاگر، كار فيلم هم لابد آسانتر مي‌شود! به قول آلفرد هيچكاك «در داستاني مثل «شمال از شمال غربي» چگونه مي‌شود ارزش شخصيت را به دست آورد؟ اولاً ستاره‌اي در اختيار داري به نام كري گرانت. ارزش داشتن كري گرانت، ستاره سينما در اين است كه تماشاگران از او عاطفه بيشتري كسب مي‌كنند تا كسي كه ناشناخته باشد، چون هويت او را تشخيص مي‌دهند. بسياري از تماشاگران كري گرانت را دوست دارند، اعم از اينكه از نقشش در فيلم با خبر باشند يا نباشند...». استاد درست مي‌گويد! اينجا هم، عمده دقايق دلجويي بيننده از كاراكتر مرد قصه، مديون حضور شخص شهاب حسيني است (هنگام نمايش همين فيلم و نيز «هيس... دخترها فرياد نمي‌زنند» پوران درخشنده، زماني كه نام اين بازيگر در تيتراژ آمده و اولين بار تصويرش در فيلم ديده شد، انبوهي از مردم به نشانه علاقه‌مندي شروع به تشويق ممتد كردند) همانطور كه نقش‌هاي بداخلاقش در «رخساره»، «غيرمنتظره» و يا «سوپراستار» نيز درصدي از محبوبيتش كم نكرده. گرچه اين چيزي از توانايي‌هاي او در مقام يك هنرپيشه پخته و با اصالت، نمي‌كاهد. صداسازي او به تنهايي، غير از نحوه راه رفتن و استفاده از حركات دست و گردن و بازي با ميميك چهره، از جمله امتيازهاي بازي‌اش در اين فيلم است كه او را به سيمرغ اين دوره نزديكتر مي‌كند. ضمن اينكه نبايد از بازي جاندار فرشته صدر عرفايي و حضور مقتدرانه كودك فيلم نيز غافل شد كه مكمل دو بازيگر اصلي هستند.
ضمناً كاش ميري در اشاره به شادي‌هاي كوچك كاراكترهاي اثرش، همچون تماشاي كارتون و فيلم توسط آنان، درست كردن پيتزا يا لواشك، رسيدگي به «كلي» (!) از مورچه‌هاي باغچه و در رأس همه آنان عشق جاري در رابطه زوج قصه، به جاي ترانه «اسب ابلق»، ايده‌ ديگري را درآن سكانس كوتاه قطع برق به كار مي‌برد. ترانه‌اي كه ذهن فيلم‌بين‌هاي ايراني را يك راست به سمت «هوو» ي عليرضا داودنژاد و اتمسفر شيرين جاري در آن هدايت كند.
در پايان باز هم تأكيد مي‌كنم «حوض نقاشي» بدون ترديد جزو آثار شاخص ميري ارزيابي خواهد شد، ولي به هر حال دو نكته را در نقدهاي كوبنده و بدون اغماض فرامتني آتي اين اثر نبايد فراموش كرد؛ يك آنكه ميري اصولاً پايگاه مناسبي در ميان اهالي رسانه و روابط چندان گرمي با منتقدان ندارد. دوم آنكه متولي اصلي ساخت اين فيلم حوزه هنري است كه با داعيه و بهانه‌هاي مختلف، امسال از نمايش چند فيلم مهم در سينماهاي خودش اجتناب كرد. اقدامي كه خيلي از سينماگران را رودر روي آن قرار داد و امروز بيراه نيست كه ميري چوب اين رابطه غيردوستانه را با تقبيح و طرد فيلمش بخورد! حتي اگر با گنجاندن چند ديالوگ درباره تحريم‌ها و تورم در دهان بازيگرهايش، بخواهد فيلمش را از دولتي بودن مبرا كند! منتقد: هادی داداشی- بانی فیلم

از همین الان منتظر نقدها و نظراتتون هستم
گاه گاهی قفسی میسازم با رنگ میفروشم به شما... تا به آواز شقایق که در آن زندانی ست دل تنهاییتان تازه شود.چه خیالی... چه خیالی میدانم، پرده ام بی جان است... خوب میدانم حوض نقاشی من بی ماهیست.
سلام
با عرض معذرت بابت نبود و تأخیر چند هفته ای بنده. باتوجه به این که از سوی شما مجمعیان عزیز سیل نقد ها و نظرات ارسالی ما رو غرق کرده بوده؛ تصمیم گرفتم که یه نقد مختصر در رابطه با فیلم بنویسم و قرار بدم.
البته قبل از این هم گفتم که نقد ها نسبت به فیلم منفی بوده که علت اصلیش هم اینه که تهیه کننده فیلم حوزه هنریه و حوزه هنری هم سال گذشته یا تحریم یه سری از فیلم ها به قول معروف کار سینماگرا رو از رونق انداخته و به همین دلیل هم منتقدا نسبت به فیلم نظر مساعدی نداشتند در حدی که شاید نقدی که قبل از این قرار داده شد مثبت ترین نقد از بین نقدهای داخل اینترنته. اما من تلاش کردم نقد منصفانه ای بنویسم.در ضمن میتونین از الآن برای فیلم بعدی و در رابطه با این نقد من نظر بدید. منتظرما!!!

حوض نقاشی یا سلام, صبح بخیر ما بیداریم


حوض نقاشی نام چهارمین اثر مازیار میری در مقام کارگردان یک اثر سینمایی است. فیلمی که تاکنون بیش از یک میلیارد و 100 میلیون تومان در سینماهای کشور فروش کرده است. اولین اکران این فیلم در سی و یکمین جشنواره فجر بود که با نقدهای اکثراً منفی منتقدان و استقبال مثبت مردم از فیلم همراه شد. به طوریکه فیلم جایزه بهترین فیلم از نگاه تماشاگران را به طور مشترک با فیلم "هیس دخترها فریاد نمی¬زنند..." کسب کرد. من توفیق (و چه بسا توفیق اجباری) تماشای این فیلم را دوبار در سینما ساحل اصفهان داشته ام که به همین سبب تصمیم گرفتم تا احساس خود و نظر شخصی ام درباره ی این فیلم را بر روی کاغذ نه ببخشید کیبورد بیاورم. البته نه تنها قصد تعریف قصه را در این نقد مختصر ندارم بلکه حتی نمیخواهم وارد حیطه نقد فنی اثر شوم. به دو دلیل: یک مباحث فنی از حوصله این گروه خارج است و از سوی دیگر من هنوز توان کافی بررسی اینگونه مسائل را در خود نمی بینم.

به شخصه همیشه از تماشا فیلم هایی با حال و هوای این چنینی (یعنی فیلم هایی با محوریت خانواده که به سنت ها و فرهنگ های ایرانی می پردازد) لذت وافری برده ام. فیلم هایی مثل طلا و مس، خیلی دور خیلی نزدیک، بوسیدن روی ماه، یه حبّه قند و شاهکار تلویزیونی حمید نعمت الله وضعیت سفید؛ که اگر در جست و جوی سازندگان این آثار باشید اکثراً به تیم موفق منوچهر محمدی-همایون اسعدیان یا گروه رضا میرکریمی می رسید. در این اثر هم به منوچهر محمدی در مقام تهیه کننده و البته مازیار میری در مقام کارگردان بر میخوریم. که به نظر من کارگردانی اش (و نه کل فیلمش) علیرغم خنثی بودن یک پله از اثر قبلیش "سعادت آباد" بالاتر قرار میگیرد. اتفاقی که برای فیلمش به شکل برعکس رخ میدهد.

2e7fea1036c192502a4f9ecb3eed123b_view.jpg

اما...اما عواملی در اثر هست که باعث می شود لذت تماشای آن حتی از یک اثر خوب هم کمتر شود. فیلم از چند جهت ضربه میخورد که فیلمنامه مهم ترین ضربه را به آن میزند. موقعیتهای تکراری بی اثر، تاکید های بی دلیل بر روی ضعف ها (به خصوص کاراکتر مریم)، شخصیت پردازی فوق العاده ضعیف که باعث میشود تقریباً هیچکدام از شخصیت ها (همه ی خانواده خانم ناظم و چه بسا همه شخصیت های مکمل و در مواردی شخصیت رضا) از تیپ فراتر نروند ، منطق ناقص در فیلمنامه که البته ناشی از همان شخصیت پردازی ضعیف است ( مثالی کوتاه در این زمینه این است که چرا هیچگاه من به عنوان مخاطب نمی فهمم؛ مصلحت در خانه ی ناظم ماندن پسربچه ی خانواده چیست و چرا فیلم فقط به همین دیالوگ خانم ناظم که " بعد از یه مدتی از سرش می افته" اکتفا میکند). جهت دیگری که فیلم ضربه میخورد اشارات بی جهتی است که به تحریم ها میشود و من باور دارم این اشارات فقط در جهت مبرا کردن فیلم و پس از آن فیلمساز از دولتی بودن است. در رابطه با بازی بازیگران به این نکته اکتفا میکنم که هر دو نفر هم شهاب حسینی و هم نگار جواهریان ( که دیگر به گزینه ی بسیار مناسبی برای اینگونه فیلم ها تبدیل شده است) تلاش خود را کرده اند تا شخصیت خود را به خوبی بسازند اما بدون وجود شخصیت و بدون وجود متن درست نمیتوان اجرای قابل توجهی از هر بازیگری توقع داشت.

ولی... ولی نکته ی اساسی و بزرگ ترین ضربه را فیلم از نگاهش به معلولیت و کند ذهنی میخورد. فیلم به دو شخصیت اصلیش رقت انگیز و ترحم آمیز می نگرد. یعنی به طور خلاصه میخواهد بدین وسیله از تماشاگر گریه بگیرد. اگر شما فیلمی مثل "فارست گامپ" متوجه تفاوت نگاه بین این دو فیلم می شوید. در آن جا شخصیت اصلی یک شخصیت عقب مانده است ( با بازی درخشان تام هنکس) که موفق میشود به تنهایی به یک قهرمان جنگی، پینگ پنگ باز ماهر، صاحب چند کشتی ماهیگیری و... تبدیل شود و حتی کسی که بسیار دوست دارد را هم با نجابت خود نجات دهد. اما اینجا فیلم با سکانس پایانی اش هم برای همه ی ما نسخه میپیچد که حواستان را به این آدم ها جمع کنید هم خود این آدم ها را بی کس و تنها نشان میدهد. و به طور کل در حوض نقاشی از تنهایی شخصیت ها به عنوان یک عامل گریه برانگیز استفاده می شود. در حالی که در فارست گامپ تنهایی عامل کامل شدن شخصیت است.

ابن فیلم گرچه در زمان هایی اثری دلنشین است ( مانند لحظه آماده کردن خمیر پیتزا) که موجب میشود مدتی با شخصیت ها همزاد پنداری کرده و به پرده ی سینما چشم بدوزیم اما نه میتواند و نه حتی میخواهد که توقع ما را برآورده کند.

امتیاز: 4 از 10

منتقد: عرفان فرهادی
آخرین بروز رسانی در 26 فروردین, 1392 از عرفان فرهادی.
گاه گاهی قفسی میسازم با رنگ میفروشم به شما... تا به آواز شقایق که در آن زندانی ست دل تنهاییتان تازه شود.چه خیالی... چه خیالی میدانم، پرده ام بی جان است... خوب میدانم حوض نقاشی من بی ماهیست.
اولا مقایسه این فیلم با فارست گامپ اصولا کار اشتباهی هست (‌اصولا مقایسه هر فیلم آمریکایی با فیلم های غیر آمریکایی اشتباهه ،اکثرا سبکشون فرق می کنه )

دوما شما خیلی تاکید می کردی که کاراکتر ها خوب بهشون پرداخته نشده بود. که نظر من کاملا مخالف این حرفتون هست. Smile

سوما یه نکته خوبی که خوبه بهش پرداخته بشه (‌و کمتر پرداخته شده )‌اینه که تفاوت بین دو خانواده در فیلم رو ببینیم. ( و حتی تفاوت بین اشخاص و عکس العمل هاشون )‌

چهارمادر مورد بازی بازیگران هم به نظرم شهاب حسینی یکی از بهترین بازی هاش رو انجام داده بود. (‌خیلی دیوونه خوبی بود Smile )‌نگار جواهریان هم که کلا برا این جور فیلم ها انگار ساخته شده. Smile

اولا مقایسه این فیلم با فارست گامپ اصولا کار اشتباهی هست (‌اصولا مقایسه هر فیلم آمریکایی با فیلم های غیر آمریکایی اشتباهه ،اکثرا سبکشون فرق می کنه )

دوما شما خیلی تاکید می کردی که کاراکتر ها خوب بهشون پرداخته نشده بود. که نظر من کاملا مخالف این حرفتون هست. Smile

سوما یه نکته خوبی که خوبه بهش پرداخته بشه (‌و کمتر پرداخته شده )‌اینه که تفاوت بین دو خانواده در فیلم رو ببینیم. ( و حتی تفاوت بین اشخاص و عکس العمل هاشون )‌

چهارمادر مورد بازی بازیگران هم به نظرم شهاب حسینی یکی از بهترین بازی هاش رو انجام داده بود. (‌خیلی دیوونه خوبی بود Smile )‌نگار جواهریان هم که کلا برا این جور فیلم ها انگار ساخته شده. Smile


1. این که بگیم سبک دو تا فیلم تفاوت داره نمیتونه نگاه مریض این فیلم رو توجیه کنه. کلا سبک و پرداخت کاری به نگاه فیلم نداره. شما فیلم جنایی بسازی دروغ رو تأیید بکنی فرقی نداره با اینکه فیلم اجتماعی بسازی دروغ رو تأیید بکنی. من نمیگم نگاه اون فیلم بی مشکله اما از خیلی از جهات از این فیلم جلوتره. علاوه بر اون متوجه این که چرا نباید فیلم های هالیوودی رو با بقیه فیلم ها مقایسه بکنم نمیشم!

2 و 3. زمانی که هنوز خانواده ای شکل نگرفته که نمیشه مقایسه شون کرد. باز هم زوج معلول فیلم کمی تا قسمتی شخصیتند. اما خانواده خانم ناظم کلا رو هواس. یه دختره که منفعله واصن فیلم هم نزدیکش نمیشه فقط نشون میده که موقع حرف زدن با موبایل در رو میبنده و شاید اوایل ورودش دید هم نسبت بهش بده و فقط تیپ یه نوجوونه نه بیشتر! یه مرده که همش سیگار میکشه و داستان زندگیش مشخصاً پیرو همون قضیه از زیربار دولتی بودن خارج شدنه و فقط تیپ آدم گوشه گیر رو داره. یه مادره که برای همه دلسوزه و مدام نگرانه و فقط تیپ دلسوز بودن رو داره. و جالب تر از همه یه پسره که مدام میخواد بازی کنه شیطنت کنه و توی مدرسه به جای خانم ناظم بگه مامان که فقط تیپه. از این خانواده نمیشه عکس العمل رئالی رو انتظار داشت. در حقییقت فیلمنامه نویس خواسته بگه که بزار ما یه ویترین از آدم های مشکل دار رو روبروی این دو آدم سرخوش و عقب مونده قرار بدیم تا این ها خیلی خوب به نظر بیان؛ این از دید سینمایی و تکنیکی بد نیست (هر چند انسانی نگاش کنه یکم ظالمانه است) اما فقط وقتی که آدم های مشکل دارمون از تیپ فراتر برن

4. قبل از این هم گفتم بازی شهاب حسینی علیرغم متن ضعیفی که پشتش هست بد نیست و هرجا فیلم به سمت و سوی ورود زندگی میره( یعنی زمانی که من حس میکنم این جمع یه خانوادس) خیلی هم خوب میشه مثله زمانی که میگه "چون پنیر پیتزا با پنیر همینجوری فرق داره هر چی بیشتر بریزیم خوشمزه تر میشه" اما بازی خانم جواهریان از بازی های قبلیش یه پله پایین تر هست هرچند این آدم تقریبا به ما فهمونده میشه اما تأکید عذاب آور فیلم ( از کتلت گرفته و از خیابون رد شدن تا تماشای چندباره ماشین های2 ) روی کارکتر مریم (و بعضی مواقع هم خود رضا) بازی ایشون رو برای من تا درجه خیلی زیادی پایین میاره و البته بازی ایشون تا زمانی که توی آشپزخونه ی خانه هستند قابل توجهه.
گاه گاهی قفسی میسازم با رنگ میفروشم به شما... تا به آواز شقایق که در آن زندانی ست دل تنهاییتان تازه شود.چه خیالی... چه خیالی میدانم، پرده ام بی جان است... خوب میدانم حوض نقاشی من بی ماهیست.
این فیلم به نظر من به یه نکته اشاره می کرد و اون هم غفلت بود غفلت از محبت و احساسات
اتفاقی که به وضوح در خانواده ناظم شاهدش بودیم
خانواده جایی که باید در اون به دنبال آرامش بود به خاطر سرگرم شدن به یه سری مسائل مختلف که برای هر عضو خانواده متفاوته(پدر خانواده به خاطر مشکلات اقتصادی دختر خانواده سرگرم شدن بیش از حد با جذابیت های تکنولوژِی)تبدیل میشه به جایی که دیگه دراون هیچ احساساتی حضور نداره تا حدی که پدر خانواده برای آرامش خودش به خوردن قرص روی میاره
ولی در طرف مقابل خانواده ای میبینیم که هیچ کدوم از اون امکانات خانواده اول نداره و علاوه بر اون با یکنواختی زیادی روبه رو است به حدی که حتی غذای هرروز این خانواده کتلته ولی چون اعضای این خانواده از همون اساس زندگی که محبت و آرامشه غافل نشدن با وجود مشکلات زیاد هیچوقت احساس ناامیدی بهش دست نمیده و همیشه امیدواره و خسته نمیشه

این فیلم به نظر من به یه نکته اشاره می کرد و اون هم غفلت بود غفلت از محبت و احساسات
اتفاقی که به وضوح در خانواده ناظم شاهدش بودیم
خانواده جایی که باید در اون به دنبال آرامش بود به خاطر سرگرم شدن به یه سری مسائل مختلف که برای هر عضو خانواده متفاوته(پدر خانواده به خاطر مشکلات اقتصادی دختر خانواده سرگرم شدن بیش از حد با جذابیت های تکنولوژِی)تبدیل میشه به جایی که دیگه دراون هیچ احساساتی حضور نداره تا حدی که پدر خانواده برای آرامش خودش به خوردن قرص روی میاره
ولی در طرف مقابل خانواده ای میبینیم که هیچ کدوم از اون امکانات خانواده اول نداره و علاوه بر اون با یکنواختی زیادی روبه رو است به حدی که حتی غذای هرروز این خانواده کتلته ولی چون اعضای این خانواده از همون اساس زندگی که محبت و آرامشه غافل نشدن با وجود مشکلات زیاد هیچوقت احساس ناامیدی بهش دست نمیده و همیشه امیدواره و خسته نمیشه


فیلم در بخشی میخواسته تضاد بین این دو خانواده رو با غفلت و بالعکس محبت نشون بده و این کاملا درسته .

اما شخصیت پردازی غلط آدم های خانواده ناظم باعث میشه که من لااقل اونارو باور نکنم و سوالاتی که درباره ی اون فیلم دارم مدام توی ذهنم وول بخوره. مثلا دختر خانواده که دیالوگش محدوده به لواشک بده! لواشک بده! و خب برای من که خودمم توی همچین شرایط سنی ام وجود همیچین آدمی غیر طبیعیه. که میشه به دلایلی که قبل از این هم اشاره کردم این غیر طبیعی بودن رو گسترش داد. این غیر طبیعی بود یه جورایی همون قضیه رو که اینجا ما ویترینی از آدم های به قول معروف مشکل دار رو داریم تأیید میکنه و البته نسخه پیچی آخر فیلم رو هم غلط میکنه. این در مورد غفلت

اما در مورد محبت. زوج مورد نظر با هم خیلی خوبن. همدیگرو دوست دارن اوجش هم اونجایی که رضا دست مریم رو از پشت شیشه میبوسه. اما کی باهم مشکل پیدا میکنن وقتی که یه آدم عادی که پسرشون باشه بینشون قرار میگیره. یعنی زمانی که رضا همون پلاستیک هایی که سبب محبت بودن رو پخش هوا میکنه. این یعنی چی؟ یعنی این که آدم های عادی محبت رو میکشن. به نظرتون این درسته؟
آخرین بروز رسانی در 27 فروردین, 1392 از عرفان فرهادی.
گاه گاهی قفسی میسازم با رنگ میفروشم به شما... تا به آواز شقایق که در آن زندانی ست دل تنهاییتان تازه شود.چه خیالی... چه خیالی میدانم، پرده ام بی جان است... خوب میدانم حوض نقاشی من بی ماهیست.
فک نکنم این برای من زیاد مهم باشه
من فقط این برام مهمه که میخام مث رضا باشم راضی باشم
حتی اگه همه مصیبتها هم سرش بیاد تو شرایط تحریم باشه(؟؟!!!!)،کارش از دست بده ،بچش باهاش قهر بکنه ولی هنوز امیدواره و مث مرد کل شهر با موتور گازیش میدوه مرد و مردونه
من تو هیچ فیلم دیگه ای محبتی که بین رضا و مریم بود رو ندیده بودم....
و مردونگی رضا...
چه نشستی دور چون بیگانگان؟ اندرآ در حلقه ی دیوانگان
من این حرف رو قبول میکنم که رضا مردونگی داره کلا این مدل شخصیت ها دوست داشتنین
من خودم هم این دویدن رو دوست دارم

اما چیزی که من ازش می نالم منطق ناقص فیلمنامه اس
اگه بخوایم بی تفاوت باشیم نسبت به ایرادات درست نیس

وگرنه منم از این مدل احساسات خوشم میاد اصن کیف میکنم وقتی مریم دنبال دکمه میگرده یا رضا میپرسه " آقا پنیر پیتزا با پنیر همینجوری فرق داره؟"
اصن 2.5 نمره از 4 نمره هم به خاطر همین حال و هواس که توی نقد اصلی هم اشاره کردم اما منطق ناقص داشتن و نگاه بد رو نمیتونم تحمل کنم. نمیتونم تحمل کنم همین رضای با مرام بخاطر اینکه اشک من دربیاد کوبیده بشه
گاه گاهی قفسی میسازم با رنگ میفروشم به شما... تا به آواز شقایق که در آن زندانی ست دل تنهاییتان تازه شود.چه خیالی... چه خیالی میدانم، پرده ام بی جان است... خوب میدانم حوض نقاشی من بی ماهیست.
راستی یه چیز دیگه آیا نمیشد بدون انداختن تیکه به تحریم ها رضا از کار بیکار بشه
گاه گاهی قفسی میسازم با رنگ میفروشم به شما... تا به آواز شقایق که در آن زندانی ست دل تنهاییتان تازه شود.چه خیالی... چه خیالی میدانم، پرده ام بی جان است... خوب میدانم حوض نقاشی من بی ماهیست.
حوض نقاشی
بالاخره توفیقی دست داد و یکی از دوستان دست ما رو گرفت و بردمون به تماشای حوض نقاشی
از نظر محتوا، فیلم حاوی نکات بسیار زیادی بود. نشون دادن روابط انسانی مثل محبت و سازگاری رضا و مریم، رابطه سهیل با پدر و مادرش ، و همچنین اشاره به چندین نابسامانی اجتماعی از جمله تحریم، بیکاری رضا ( به عنوان یک کم توان)، بیکاری شوهر خانم ناظم ( به عنوان یک بیکار تحصیل کرده) ، فشار اجتماعی روی قشر مستضعف ، رابطه خانم ناظم و شوهرش ( مشکلات روابط زناشویی در قشر متوسط)، رفتارهای دختر خانم ناظم ( به عنوان یک دختر امروزی) و ... هرکدوم نشونه هایی بودند که توی فیلم قرار داده شده بودند، و به نظر من به طور قطع کارگردان همه ی این ها رو با پیش بینی و تدبیر توی فیلم قرار داده. کارگردان به طور عمدی، قصه ی قهر سهیل از پدر و مادرش و بازگشت سهیل به خونه رو، پررنگ نکرده و تعمد خاصی در این داشته که با رفتن سهیل به خونه ناظم، و همچنین بیکار شدن رضا، دامنه ی قصه رو گسترده تر کنه و کمتر به جلو ببره تا بتونه محتواهای بیشتری رو در فیلم جا بده.
ولی قصه ی نه چندان قوی و پرداخت نشده ی فیلم، نمی تونست این همه رو به خوبی تبیین کنه و فقط به طور گذرا بیننده باید این ها رو می دید، و نمی تونست روابط علی و معلولی رو در فیلم برای هر کدوم از این محتواها دنبال کنه. به بیان دیگر، این فیلم ظرف مناسبی برای این همه محتوا نبود. همون طور که محمد امین گفت، محبت و سازگاری مریم و رضا به خوبی گفته و پرداخته شده ولی سایر عناوین مورد اشاره در فیلم، حتی مخاطب رو در مورد چرایی و چگونگی این عناوین، به فکر هم فرو نمی بره و فقط شاید ذهن اون رو تیره تر کنه و قصه رو تلخ تر...
چندین ایراد قصه ای هم داشت: مثلاً کدوم ناظم مهربون و مربی دلسوزی، حاضره یه بچه رو چند روز توی خونه ش نگه داره با علم به اینکه پدر و مادرش راضی نیستند؟ منطقی تر بود اگر ناظم با سهیل بد اخلاقی می کرد و نمی گذاشت که شب خونه ش بمونه و با زور و بداخلاقی میفرستادش خونه شون، ولی همون طور که عرض کردم، تعمد کارگردان در این که مشکلات خونواده ی ناظم هم در فیلم گفته بشه، باعث میشه که از اون ناظم مهربون و بادرایتی، چنین رفتار منطقی ای رو شاهد نباشیم...
از بازی خوب شهاب حسینی و نگار جواهریان هم که نمی شه گذشت که به نظر من، مثل اکثر اوقات به خوبی از پس وظیفه شون بر اومده بودند.
در کل اگه بخوام یه مقایسه ای انجام بدم بین دوتا فیلم دیگه ای که توی حول و حوش این فضا ساخته شده بودند، به نظر من، فیلم حوض نقاشی به قوت و عمق و زیبایی طلا و مس نبود، و به ضعف و پوچی یه حبه قند هم نبود!!
شاید براتون سؤال شده باشه که چرا من از یه حبه قند خوشم نمیاد.... بماند برای بعدترها

حوض نقاشی
بالاخره توفیقی دست داد و یکی از دوستان دست ما رو گرفت و بردمون به تماشای حوض نقاشی
از نظر محتوا، فیلم حاوی نکات بسیار زیادی بود. نشون دادن روابط انسانی مثل محبت و سازگاری رضا و مریم، رابطه سهیل با پدر و مادرش ، و همچنین اشاره به چندین نابسامانی اجتماعی از جمله تحریم، بیکاری رضا ( به عنوان یک کم توان)، بیکاری شوهر خانم ناظم ( به عنوان یک بیکار تحصیل کرده) ، فشار اجتماعی روی قشر مستضعف ، رابطه خانم ناظم و شوهرش ( مشکلات روابط زناشویی در قشر متوسط)، رفتارهای دختر خانم ناظم ( به عنوان یک دختر امروزی) و ... هرکدوم نشونه هایی بودند که توی فیلم قرار داده شده بودند، و به نظر من به طور قطع کارگردان همه ی این ها رو با پیش بینی و تدبیر توی فیلم قرار داده. کارگردان به طور عمدی، قصه ی قهر سهیل از پدر و مادرش و بازگشت سهیل به خونه رو، پررنگ نکرده و تعمد خاصی در این داشته که با رفتن سهیل به خونه ناظم، و همچنین بیکار شدن رضا، دامنه ی قصه رو گسترده تر کنه و کمتر به جلو ببره تا بتونه محتواهای بیشتری رو در فیلم جا بده.
ولی قصه ی نه چندان قوی و پرداخت نشده ی فیلم، نمی تونست این همه رو به خوبی تبیین کنه و فقط به طور گذرا بیننده باید این ها رو می دید، و نمی تونست روابط علی و معلولی رو در فیلم برای هر کدوم از این محتواها دنبال کنه. به بیان دیگر، این فیلم ظرف مناسبی برای این همه محتوا نبود. همون طور که محمد امین گفت، محبت و سازگاری مریم و رضا به خوبی گفته و پرداخته شده ولی سایر عناوین مورد اشاره در فیلم، حتی مخاطب رو در مورد چرایی و چگونگی این عناوین، به فکر هم فرو نمی بره و فقط شاید ذهن اون رو تیره تر کنه و قصه رو تلخ تر...
چندین ایراد قصه ای هم داشت: مثلاً کدوم ناظم مهربون و مربی دلسوزی، حاضره یه بچه رو چند روز توی خونه ش نگه داره با علم به اینکه پدر و مادرش راضی نیستند؟ منطقی تر بود اگر ناظم با سهیل بد اخلاقی می کرد و نمی گذاشت که شب خونه ش بمونه و با زور و بداخلاقی میفرستادش خونه شون، ولی همون طور که عرض کردم، تعمد کارگردان در این که مشکلات خونواده ی ناظم هم در فیلم گفته بشه، باعث میشه که از اون ناظم مهربون و بادرایتی، چنین رفتار منطقی ای رو شاهد نباشیم...
از بازی خوب شهاب حسینی و نگار جواهریان هم که نمی شه گذشت که به نظر من، مثل اکثر اوقات به خوبی از پس وظیفه شون بر اومده بودند.
در کل اگه بخوام یه مقایسه ای انجام بدم بین دوتا فیلم دیگه ای که توی حول و حوش این فضا ساخته شده بودند، به نظر من، فیلم حوض نقاشی به قوت و عمق و زیبایی طلا و مس نبود، و به ضعف و پوچی یه حبه قند هم نبود!!
شاید براتون سؤال شده باشه که چرا من از یه حبه قند خوشم نمیاد.... بماند برای بعدترها


آقای حاجی احمدی ماشالا نقدشون درجه یک بودا!!
یه جورایی میانگین نظرات بود
فقط نمره نداده بودن
حالا از این مباحث که بگذریم
فکر میکنم بحث فیلم حوض نقاشی رو جمعش کنیم و بریم سراغ فیلم های جدیدتر که از همین الآن پذیرای پیشنهاداتتون هستیم!
بزودی تغییرات جدیدی هم در بخش نقد فیلم خواهیم دید و مطالب جدیدی اضافه خواهد شد منتظر باشید!!!!!
گاه گاهی قفسی میسازم با رنگ میفروشم به شما... تا به آواز شقایق که در آن زندانی ست دل تنهاییتان تازه شود.چه خیالی... چه خیالی میدانم، پرده ام بی جان است... خوب میدانم حوض نقاشی من بی ماهیست.
قبل از اینکه بحث رو جمع کنیم

من یه سوال از دوستان بپرسم: "ببخشید که بابات شدم" این واقع گرایی است؟ یا گریه کشی از مخاطب؟

نمیدونم برنامه هفت رو دیدید یا نه؟ توی بخش مصاحبه ی مردمیش یه نفر گفت: تا شهاب حسینی همین جمله رو گفت من زدم زیر گریه
گاه گاهی قفسی میسازم با رنگ میفروشم به شما... تا به آواز شقایق که در آن زندانی ست دل تنهاییتان تازه شود.چه خیالی... چه خیالی میدانم، پرده ام بی جان است... خوب میدانم حوض نقاشی من بی ماهیست.
تمامی زمان ها هست +3.5. زمان الان هست 9:49 ق.ظ.