{{title}}

{{message}}

عضویت
مجمعی ها

فکر و خیالات شب آخرین امتحان دانشگاه!

من
شب قبل از آخرین امتحان دانشگاهم بود..! و جالب اینکه فرداش 2تا امتحان هم داشتم. باید می گرفتم می خوابیدم! باید خوابم می برد تا فردا بقیه ی فصل های باقی مونده رو بخونم. هرچی زور می زدم خوابم نمی برد. هی فکرهای مختلف میومد توی ذهنم(انتظار نداشته باشین همه فکرامو بگم که این اتفاق نخواهد افتاد! خوبیت نداره تو جمع!). گفتم اینطوری خوابم نمی بره! گوشه ی تختم دوتا زانوم رو تو دستام جمع کرده بودم و تو تاریکی شب تخیلاتم فوران می کرد! با خودم فکر میکردم که دیگه فردا تمومه! دیگه لیسانس رو می گیرم! و ((من)) دیگه مهندس هستم!!! یاد اولین روزهای ورودم به سمپاد افتادم. اومده بودیم راهنمایی و بهمون می گفتند شماها از بین بقیه انتخاب شدید! شماها تیزهوش هستید! آره. ((من)) تیزهوش هستم!
از روندی که طی کرده بودم خوشم اومد! با خودم می گفتم اگه من هم سال پنجم مثل خیلی دیگه از بچه های مدرسه مون اون امتحان ورودی رو نمی دادم چی می شد؟ اگه من و اون دوتا دوستم هم مثل بقیه ی بچه های مدرسه مون قبول نمی شدیم الان کجا بودم؟ الان سیر زندگیم چطور بود؟ وای... چقدر از خودم خوشم اومد... حس می کردم دیگه برای خودم کسی شدم! دیگه ((من))، من هستم! چقدر ((من)) بزرگم!
نمی دونم چی شد یهو از بالا خودم رو تو اتاقم تصور کردم. با دوتا زانوی تو بغل جمع شده! گوشه ی اتاق! کنار تخت! چقدر حجمت کمه؟ بذار حساب کنمت نسبت به اتاق. تو عرض اتاق 6تا ((من)) جا میشه. تو طولش 8تا. تو ارتفاعشم4تا! میشه حدود 200تا. یا علی... دویست تا!!! بذار ببینم درست حساب کردم؟ آره. انگار درسته. شاید بیشترم باشه. جالب شد! بذار ادامه بدیم... بذار ببینم تو خونه مون چنتا اتاق ((من)) جا میشه!؟ 400متر تقسیم بر 15متر میشه 27. ضرب در 3طبقه خونه میشه 81تا اتاق ((من)). چقدر زیاد... شانس آوردم خونه مون فقط 3طبقه س! ادامه می دیم! تو محله مون چنتا خونه ی اتاق ((من)) جا میشه؟ یک دو سه چهار پنج ده بیست چهل... فکر کنم حداقل 200 300تا خونه باشه. دیگه ذهنی نمیشه ادامه داد! میرم سراغ تبلت ((من)) و از روی نقشه حساب می کنم. وای چقدر کوچیک. واقعا تخمینش سخته. هی یه مساحت رو حساب می کنم و دو برابرش میکنم. تخمین حدودی من میگه تو اصفهان و حومه حداقل ده هزار تا محله ی خونه ی اتاق ((من)) هست. داره برام خیلی جالب میشه! میخوام مقایسه کنم با ایران. ولی یه نقطه میشه. می مونم چکار کنم؟! میگم خب فرض میکنم صد هزار برابره که فکر کنم فرض خیلی پرتی نباشه!!! ولی شایدم باشه!!! ادامه می دم. ایران هم نسبت به کره زمین تقریباً یه همچین حالی داره! ولی نقطه ش یخده بزرگتره! پس میگیرم ده هزار تا کشور شهر محله ی خونه ی اتاق ((من)). بذار تا حالاش رو حساب کنم... یه 200 داشتیم؛ یه 81؛ یه 250تا؛ یه 10000تا؛ یه 100000تا؛ یه 10000تا. نمیشه حساب کرد. پس فقط تعداد صفرها رو می شمارم. دو، چهار، شش؛ ده؛ پانزده؛ نوزده، فکر کنم حدود 20تا صفر بشه. یعنی حدود 100000000000000000000تا ((من)). خنده م می گیره.آخه خیلی باحاله! یهو یاد یه خبری که از اخبار علمی شبکه4 حدود 5سال پیشا شنیده بودم افتادم. آخه خبرش خیلی برام جالب بود! (حالا نگین میشینه اخبار علمی گوش میده ها! کاملا اتفاقی بود!!!) حالا متن خبراونطوری که به ذهنم میومد این بود: محققان به تازگی(یعنی حدود 5سال پیش!!!) ستاره ای را پیدا کرده اند که حدودا فاصله ی آن تا زمین 12000000000سال نوری است! یعنی 12 میلیارد سال که با سرعت نور (300000متر بر ثانیه) بدوی دنبالش ایشالا اگه خدا بخواد میرسی بهش!!! تازه این خبر مال 5سال پیش بودکه بهش اکتفا میکنم! بعدش یاد یه اردویی افتادم که رفته بودیم یه جا که تلسکوپ و از این مزا داشتن! تو کوچیکیم بود و برا همین فقط از اردو هه یه عکس یادم مونده بود. تصویر خیلی بزرگی روی دیوار بود که توش پر از نقطه های نورانی بود. آقاهه می گفت اون گوشه رو دقت کنید! یکی از اون نقطه کوچولو ها کهکشان راه شیریه! یعنی همون جایی که توش پر از ستاره س که یکی از اونا خورشید خودمونه و منظومه ی شمسی رو درست کرده که یکی از سیاره هاش زمینه!!! دیگه اطلاعات علمی م بیشتر اجازه نم داد برم جلو! وگرنه می رفتم!
نمیدونم چی شد یهو این همه چیز پشت سرهم تو ذهنم ردیف شد . ولی جدی پشت سر همردیف شدا.. داشت مخم سوت می کشید. صفرها رو هم که دیگه نمی شد حساب کرد. سعی کردم خورشید رو بین اون همه کهکشان تصور کنم. می شد یه چیزی در حد صفر حدی! از همونایی که تو حد و مشتق خونده بودیم! ولی وقتی خواستم خودم، یعنی ((من)) رو تو اون مقیاس تصور کنم دیدم به صفر مطلق هم یه چیزی بدهکار شدم!!! خیلی لحظه ی باحالی بود. از شدت ذوق می خواست اشکم در بیاد. از اون لحظه هایی که آدم حس میکنه له لهه! از اون له له های خیلی باحال که دوست داره همش اونطوری باشه!!!
یه لحظه می خواستم گریبان چاک بدم! تو دلم فریاد زدم(آخه نصف شبه و نمیشه بلند داد زد! ملت شاکی میشن!): واااااااای... خدای من.... چی رو میخوای بهم ثابت کنی؟؟؟
در جواب خودم گفتم: گفتی خدای ((من))؟؟؟ خیر! نشد که بشه! تو هنوز دست از سر ((من)) برنداشتی...! یاد یه حدیث افتادم که مضمونش این بود: خدا هفت تا آسمون خلق کرده که نسبت هر کدومش به اون یکی مثل وقتیه که یه انگشتر تو یه بیابون گم بشه!!! گفتم یا ابالفضل! یعنی میخوای بگی اون صفر مطلق رو حالا باید به توان هفت برسونم...! من دیگه دارم دیونه میشم! ای وای ببخشید! اصلا من کیه که بخواد دیوونه بشه؟؟؟
با خودم(این خودم بااون ((من)) فرق داره ها!) گفتم: اینم از اون ((من))! تازه فکر کردم فقط از جنبه ی مکان بهش نگاه کردم! می شد از زوایای دیگه ای مثل: علم و دانش من، قدرت من، زمان من، حیات من، اعتباراتی نظیر مدرک من! معدل من! کوفت من! زهرمار من! و... هم به قضیه نگاه کرد و نتایج مشابهی رو دریافت! گفتم اینم من ماهیتی! می خوای بچسبی بش، بچسب بش ببین چی گیرت میاد!
یه لحظه به خودم اومدم دیدم ساعت حدود 3شده! زدم تو سرم. گفتم خاک بر سرت! تو دوتا امتحان داری! حدود 3ساعته تو فکر و خیال غوطه ور شدی که چی؟ حالا فردا میفتی و لیسانس بی لیسانس ها!!! ازت خواهش میکنم بگیر بخواب! چشم! ولی خیلی باحال بود...

داستان شب قبل از امتحان ((من)) همراه با دخل و تصرف!!!
محسن ذاکری
آخرش من این من هویتی و ماهیتو یاد نگرفتم!
  • 3 تیر, 1393
  • ·
  • احسنت!
علی حمصی
آقای مستاجران اجگه از همون اول من هویتی و ماهیتی رو اینطوری توضیح داده بودین، ماشالا هم زمودتر می فهمید!
  • 4 تیر, 1393
  • ·
  • احسنت!
علی صاحب نظر
:
اگه از این متن خیلی باحال و پرنکته، تفاوت من هویتی و ماهیتی را فهمیدی، احتمالا اشتباه فهمیدی!!2
  • 4 تیر, 1393
  • ·
  • احسنت!
محسن ذاکری
چرا شانتاژ می کنین؟ من کی گفتم یاد گرفتم؟!؟اگه دقت کنین من گفتم هنوز نفهمیدم
  • 4 تیر, 1393
  • ·
  • احسنت!
محمدسجاد احمدی
َ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع
عَجِبْتُ لِابْنِ آدَمَ
أَوَّلُهُ نُطْفَةٌ
وَ آخِرُهُ جِيفَةٌ
وَ هُوَ قَائِمٌ بَيْنَهُمَا وِعَاءً لِلْغَائِطِ
ثُمَّ يَتَكَبَّرُ.
  • 5 تیر, 1393
  • ·
  • احسنت!
محمد حسین مستاجران
  • 14 تیر, 1393
  • ·
  • احسنت!